albinoos

لطفا اگر کسی از نویسنده و نوشته هاش خوشش نمیاد, نخونه و نظر نده. یه دنیا ممنون میشم از توجهتون!
 
 
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  

کلی خسته ام. چشمام از خستگی میسوزه, تازه باید حموم هم برم..... امروز اونقدر تو شرکت کار کردم که بهشت رو دیگه به چشم میدیدم و کم کم میتونستم حتی لمسش هم بکنم!!!!!!! چقدر کارمند خوبیم. به خدا باید منو رو سرشون حلوا حلوا کنن (اینجوری میگن؟) ساعت 12.15 رفتم دستشویی و جیشیدم و تا ساعت 7 شب که برسم خونه دیگه نرفتم دستشویی. معلومه دیگه, دستشویی نرفتم چون وقت نداشتم, پ نه پ, شرط بسته بودیم ببینیم که بیشتر دووم میاره!!!!!!  وقت تمام

تازه از صبح گلوم هم درد میکنه !!!! آه چه وضعیتی.

تازه یه همکار داریم که از همون موقع که اون یکی همکاره رفت مرخصی زایمان, این اومد که مثلا کارای منو بکنه تا من بتونم کارای اون یکی رو بکنم.... حالا این جدیده که دیگه جدید که واللا چه عرض کنم از ماه مارس اینجاس, الآن داره هشتمین ماه تموم میشه.... هنوز عرضه نداره یه کار که بهش میدی خودش شروع کنه و خودش هم تموم کنه. فقط باید باهاش باشی 999999999999 بار یه چیز رو تکرار کنی, حتی اگر یه کار رو تا حالا 999999999 بار کرده دوباره وقتی بهش میگی اون کار رو باید بکنه بازم ازت میخواد براش توضیح بدی چطور باید اون کار رو انجام بده..... آخر سر مجبور شدم ازش پیش رئیس گله کنم. البته نه اینکه مثل بچه ها برم گله کنم. با رئیس حرف شد که قرارداد فلانی آخر سال تموم میشه منم دیدم تا تنور داغه باید نون رو بچسبونم و گفتم که برای کار تو این شرکت مناسب نیست و من فکر نمیکنم به نفعمون باشه قراردادش رو تمدید کنیم, وقتی به اون یکی همکارم گفتم اونقدر دعا به جونم کرد که نگو. متاسفم که نون یارو رو آجر کردم ولی واقعا خنگه,,,,,,, هیچی تو مخش نمیره, از آسون ترین کار گرفته که پخش کردن نامه های دریاف کرده از پست هستش بگییییییر برو تا کارای مهم. اون اول گفتم بهش, اگر نامه ها مال شرکته و اسم کسی نوشته نشده بده به من, اگر اسم هر کدوم از همکارا نوشته شده رو پاکت بده یه راست به همون آدم, بعد از 8 ماه بازم یه نامه که میاد روش اسم یه همکار نوشته شده ازم میپرسه اینجا اسم شرکت نوشته شده ولی قابل توجه فلانیه, چی کار کنم..... منو میگی میخوام سرم رو بکوبم به دیوار. حالا تصمیم گرفتم دفعه دیگه که همچین سوالی کرد به جای اینکه بگم ببر بده به اون آدم بگم ببره بده به یکی از رئیسا, اونی که از همه بداخلاق تره,,,, وقتی رئیسه سرش داد زد و خالش رو گرفت اونوقت میفهمه چی کار باید بکنه!!!!!!!! شیطان زبان

آآآآآآآ امروز حسابی اعصابم خرده, اصلا از اون دنده پا شدم!!!!! خدا به داد آقای همسر حسابی رسیده که امشب تیم مورد علاقه اش بازی میکنه, نوشته پای تلویزیون و در نتیجه هیج کاری به کار هم نداریم وگرنه پاچه این بیچاره رو هم خواهم گرفت!!!!!!!

اینجا هوا کلی سرد شده, ما هم شوفاز رو روشن کردیم (که البته شوفاژ نیست,,,  لوله های آب گرم به جای اینکه شبیه شوفاز باشن کف زمینه و اصلا دیده نمیشه ) هم شومینه رو, کلی دارم خال میکنم, آقای همسر هم احتمالا داره شر شر عرق میریزه از گرما قهقهه

برم دیگه, ایندفعه دوباره فونتم رو عوض میکنم ببینیم بهتر میشه یا نه, لطفت خبرش رو بهم بدین. گذشته از اینکه واضحه یا نه لطفا رنگ و سایزش رو هم بهم بگین. من همه رو عین هم میبینم!!!!! متفکر



 
فونت
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳  

از اونجایی که هیچکس حرفی از فونتی که انتخاب کردم حرفی نمیزنه, یعنی کاملا واضح و خواناس. نه؟



 
داداااانننن
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠  

دیدین نمرده ام؟ دیدین تعطیل نشده ام؟ دیدین قهر نیستم؟ دیدین برگشتم؟

هر چند خواننده کم دارم اینجا ولی همینکه همون کمها کلی سراغم رو گرفتم کللللللی خوشحالم کرد و بهم انرژی داد. آخه فکر میکردم هیچکس دوستم نداشته باشه و خیلی اهمیت نمیدادم اینجا رو آپ کنم یا نه واب الآن میدونم که بالاخره یه کسی یه گوشه دنیا دوستم داره و حالم رو میپرسه و نوشته های بی سر و ته من براش جالبه.... اگر بدونین چه ذوقی کردم؟؟؟؟؟

شرمنده که اینهمه مدت غیبم زده بود ولی یه دوره ایه که نمیدونم چرا با اینکه هیچ غلط خاصی نمیکنم ولی وقت همیشه کم میارم!!!!!! 3/4 ماهی میشه اینجا نیومدم ولی به اینجا کلی فکر میکردم. 

اووووووووه اگه بدونین چه عالمه چیز اتفاق افتاده این مدت.....

اونقدر زیادن که اصلا نمیدونم چی بودن!!!

شروع میکنم همینجور بدون ترتیب زمان.

دختر خاله ی عزیزتر از جانم یه 8/9 روزی از شیلی اومد اینجا, البته خیلی بد بود چون من بدبخت همش سر کار بودم ولی باز بهتر از هیچی بود, شبا بعد از شرکت با هم بودیم و آخر هفته هم همش با هم بودیم. دریا رفتیم, shopping رفتیم, انواع و اقسام رستورانا رفتیم و کلی خوش گذروندیم.

دختر خاله ی عزیزتر از جانم که رفت بعد از دو سه عفته برادر عزیزتر از جانم و خانوم عزیز تر از حانمش برای 3 هفته اومدن اینحا از ایران. یه 5 روزی تنهایی رفتن رم و بقیه ی 3 هفته رو همش با هم بودیم. اگر بگم یه دنیا دلم براشون تنگ شده بود کم گفته ام و اگر بگم یه دنیا باهاشون بهم خوش گذشت بازم کم گفته ام. خلاصه که 10 روز قبل از اومدنشون رژیم گرفته بودم چون یه ویزیت دکتر داشتم که بهم گفته بود باید لاغر شم منهم 3 کیلو و نیم لاغر شدم. بعد از ویزیت داداشم اینا رسیدن و تو سه هفته 4 کیلو چاق شدم (بیچاره این بدن دیگه سیماش فاطی کرده و نمیدونه از دست من سرش رو یه کدوم دیوار بکوبه). اونقدر با داداشم اینا رستوران رفتیم و غذاهای خوشمزه خوردیم که دیگه از هر چی غذاس بدم اومده بود و همون روزی که اونا رفتن دوباره رژیم رو شروع کردم.

آقای همسر انقدر این مدت خوب و مهربون بود. انقدر دندون سر جیگر گذاشت از دست ما 4 تا ایرانی که مدام مثل رادیو یه بند حرف میزدیم. به خدا دروغ نمیگم ولی آخراش دیگه حسابی فارسی یاد گرفته بود. بهش یه چیزی فارسی میگفتی میفهمید و بعضی وقتا حتی جوابتم فارسی میداد قهقهه یه خیلی سر هر چیزی میذاشت و فارسی میگفت و خودش هم هر هر میخندید. با اوت لهجه اش که خ رو درست نمیتونه بگه میخواست درست بگه کلی خ علییییظ میگفت که باید میومدی جمعش میکردی. خوراکشم خیییلی بیریخت بود. هر چیز زشتی میدید میگفت خیییلی بیریخت. یا هی میگفت خیلی گرم, خیلی سرد, خیلی خواب (یعنی خیلی خوابش میاد) خیلی آب (یعنی خیلی تشنه اشه) خلاصه که کلی به جرت و پرت میخندیدیم و خوش کذروندیم. یه هفته رفتیم دریا و بقیه اش رو هم همش اینور اونور بودیم. 

دیگه اینکه دو تا دوست عزیز اینجا حامله ان و هر دوشون تو ژانویه زایمان خواهند کرد. یه دوست خیلی عزیزتر هم باز اینجا حامله بود ولی هفته نهم بچه اش افتاد. خیلی ناراحت شدم براش, خیلی, اونقدر خوشحال بود که نگو. 

انقدر اینجا سقط زیاد شده که مردم اصلا تا به 3-4 ماهگی نرسن به هیچ کس نمیگن حامله ان چون میخوان ماههای ریسک دار بگذره و مطمئن بشن که بچه میمونه بعد اعلام میکنن. این دوستم هم به من عانا گفت حامله اس چون خیلی با هم صمیمی هستیم. امیدوارم به زودی به محض اینکه حالش خوب شد و دکتر گفت میتونه دوباره اقدام کنه باردار بشه و به خوبی همه چیز براش پیش بره.

اون دوتای دیگه یکی دختر میزاد و اون یکی پسر. خلاصه که با سال نو دو تا نی نی هم تو راه داریم.

راستی گفتم بعد از تعطیلات شروع کردم رژیم بگیرم. از Dukan چیزی شنیدین؟ خیلیا بد میگن از رژیمش ولی من باهاش خیلی راحتم و شدیدا میخوام بهش ادامه بدم پس سر جد و آبادتون شروع نکنین بگین آخ به کلیه ضرر میزنه و آخ کدام گوشت خوردن پیری زودرس میاره و از این حرفا. فعلا 4 کیلو نیم وزن کم کرده ام و کلی هم راضیم و حالا حالا ها هم میخوام ادامه اش بدم و هنوز کلی دیگه باید لاغر شم. 

دیگه اینکه ماممانم بعد از تعطیلات رفت پیش دوستش که یه کم پایین تر از رمه و جمعه برمیگرده و عانا میره ایران. آخه خالم و شوهر خالم باید برن استرالیا نوه اشون رو که تنها تو خونه میترسه نگه دارن. بعد برمیگردن ایران و با پسرشون . مامانم میرن شیلی پیش دخترشون (همون دختر خاله عزیزتر از جانم) اگر بدونین چقدر بهشون حسودیم میشه میرن شیلی پیش دختر خاله ام!!!!!

خلاصه اینکه مامانم هم میره و علی میمونه و حوضش (یعنی من و رژیمم) احتمالا یه کم کمتر از یه سال ایران میمونه. 

یکی از بهترین تابستونای زندگیم رو گذروندم, هم بخاطر اینکه عیزترین کسام پیشم بودن هم اینکه بینهایت خسته بودم و به تعیلات احتیاج داشتم. یادتون که هست جانشین اون همکارم هستم که مرخصی زایمانه. اصلا باورم نمیشه فقط 7 روز کاری دیگه مونده و هشتمین روز اون برمیگرده سر کار. البته فکر کنم برگرده. آخه Baby sitter که باید میومد بچه اش رو نگه داره نمیاد و مجبور شد دخترش رو ببره مهد. از سرفی هم خودش همه مریضیهای دنیا رو گرفت بدبخت بعد از زایمان. شدیدا دندون درد داشت هفته پیش و اواسز آگوست سینه اش عفونت کرد. نمیدونم چی میشه فارسیش ولی مثل اینکه یه عفنتیه مربوط به سینه و شیردهی و این حرفا. یکی دو شبی بیمارستان خوابیده بود و بعدش هم مثل اینکه هفته ای دو بار باید میرفته بیمارستان, خلاصه که اوضاش خیلی بیریخته, ببینیم چی میشه, امیدوارم حالش رودتر خوب بشه, هم اینکه گذشته از همه بدبختی که کشیدم برای جانشینیش ولی کلا زن خوبیه و دلم براش میسوزه و بخاطر خودش و دخترش که خییییییلی خوشگل و تپله دلم میخواد زودتر خوب شه و بعد هم زودتر خوب شه و برگرده سر کار!!!

یکی دیگه از ماجراهای این مدت دندونای آقای همسره که اوضاع اونا هم خیلی خرابه و عفونت شدید کرده بوده زیر لثه و هزار تا بلا سرش آورده بود و حالا داره میره هی جراحی پشت جراحی و داره درستشون میکنه ولی یه داستانیه که 10-11 ماهی طول میکشه.

دیگه چیزی یادم نمیاد, بذارین بقیه اش که یادم اومد براتون یه آپ جدید میکنم و دوباره خبر میدم بهتون.

من خیلی وقت وب گردی ندارم و نمیتونم بیام همتون رو بخونم, ولی به یادتونم و امیدوارم حال خودتون و بچه های گلتون و خانواده های قشنگتون خوب باشه.

فعلا

راستی 1) راحیل جون ایندفعه یه فونت دیگه میذارم ببینیم بهتر میشه. برای خودم همیشه یه فونت گنده ی بیریخت نشون میده ولی غیر از تو باز هم بهم گفته ان که فونتم ناخواناس. نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم هر کار میکنم همونطور میمونه. خبرش رو بهم بدین این دفعه خوانا هست یا نه.

راستی 2) حوصله ندارم تمام یادداشتم رو دوباره بخونم و غلطاش رو بگیرم خودتون به بزرگی خودتون ببخشین.



 
 
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥  

تموم شد, نه بابا امتحانا نه, کتاب, کتاب آرش حجازی, بثینهایت جالب بود و خیلی خوشم اومد, البته یه کم بعضی جاهاش خیلی خودش رو تحویل میگرفت و هی میگفت پائولو کوئلو اینجور و اونجور, حالا خوبه من اصلا از اون نوسنده خوشم نمیاد و هر چی از کتاباش که خوندم به نظرم بینهایت گند میومدن. بگذریم عیر از این چیزا کتاب بینهایت جالبی بود و خیلی خوشم اومد و به همه پیشنهادش میکنم.

الآن دارم یکی دیگه میخونم. خاطرات یه یهودی که در زمان جنگ جهانی دوم مجبور بوده تو کمپ های آدم سوزی که نمیدونم دقیقا فارسی اینجوری گفته میشه یا نه (نخیر ژست نمیگیرم چون اصلا ژست گرفتنی نیست فارسی هم یادم نرفته, فقط چون ایران که بودم اصلا به این چیزا کاری نداشتم هیچ وقت نشنیدم اسم این کمپها چی بوده) یهودیهایی که مرده بودن رو برای سوزوندن آماده کنه, مثلا دندون طلا اگر کسی داشت بکشه و نگه داره و خلاصه این کارا. تازه شروعش کرده ام. به نظرم بد نمیاد.

دیشب رفتیم ونیز جشن بود. جشن سنت ونیز, خیلی قشنگ بود و اصلا حوصله نداشتم ولی چون مامانم میدونست این جشن هست و اونم عاشق این چیزاس رفتیم. دو نصف شب گذشته بود وقتی جنازه رسیدیم خونه, میخواستم حموم کنم قبل از خواب رفتم تو حموم دیدم آب یخه, پکیج یا همون آبگرمکن قاطی کرده بود و راه نیفتاد منهم با آب یخ دوش گرفتم. امروز هم نهار خواهر شوهرم و شوهرش اومدن خونمون, آخه ما یکشنبه ها همیشه میریم خونه مادرشوهر جان ولی دیروز رفتن مسافرت واسه دو هفته و امروز گفتیم خواهر شوهر اومد چشمک

بعد از ظهر هم پای اینترنت دنبال هتل واسه برادر عزیزم که با خانومش احتمالا آگوست میان پیشمون. الآن هم میخوام برم حموم درست و حسابی که دیشب با آب یخ با اون خستگی و خواب آلودگی فقط گربه شور کردم خمیازهسبز



 
 
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩  

یه خبر خوندم تو اینترنت در مورد ایران, فحش دادم و بد و بیراه گفتم, مامانم دید, یه هفته گذشته هنوز رو مخه که فکر برادرت رو بکن اونجاس, میرن براش مزاحمت ایجاد کنن, اصلا تو خجالت نکشیدی اون حرفا رو زدی, حالا اون حرفا بی شرف و بی ناموش بودهااااا, فکر نکنین فحش خواهر و مادر دادم..... حالا رو مخه دیگه. امشب آقای همسر رفته استادیوم فوتبال ببینه بهم گفت شام بیا اینجا, با خودم فکر کردم حالا نرم بهش بر میخوره و رفتم هر چند کلی خسته ام و حوصله نداشتم, قیافه هم گرفته بود و حرف نمیزد و زیر زبونی قر (یت غر) میزد و خلاصه بی حوصله بود..... آخه من چه خاکی تو سرم بریزم؟ حوصله اش سر رفته مگه تقصیر منه؟ مگه من گفتم بیاد اینجا؟ بابا جون مردم ازدواج میکنن ماماناشون بهشون کلی کمک میکنن مامان من برای من کار اضافه هم شده که در هر حال من با جون و دل هر کاری داشته باشه براش میکنم ولی این قیافه گرفتنا و غر زدنا دیگه خیلیه واللا. میخواد برام کمک باشه ولی چه کمکی؟ بعد از شرکت بیا شام درست کنم ببر خونه شامت حاضر باشه, آخه من بدبخت اگر بخوام رژیم بگیرم چه خاکی باید تو سرم بریزم؟ من نخوام هر روز ایرانی بخورم چی؟ ایتالیایی هم که خوب درست نمیکنه! بعد هم آقای همسر اگر بخواد ایتالیایی بخوره دست پخت من رو ترجیح میده. وقتی به مامانم میگم دستت درد نکنه ولی نمیام (بهونه های مختلف آوردم) بهش بر میخوره!!!!!!!!! یا زنگ میزنه میگه فلان برنامه رو فلان کانال نشون میده نگاه کن, من اگر بگم نه رو یه کانال دیگه دارم یه چیز دیگه نگاه میکنم بهش بر میخوره, میگه نه ولی از لحنش که میگه باشه اون نگاه کن میفهمم دیگه, خر که نیستم!!!!!  

بگذریم.

از کتاب آذر نفیسی چیزی نمونده, بعضی جاهاش واقعا ناراحت کننده است. آدم وقتی در یه وضعیتی هست, عمق اون وضعیت رو حس نمیکنه ولی وقتی همون چیز رو از بیرون نگاه میکنی میبینی عحب عمیق بوده و کلی کف میکنی پس چرا خفه نشدی!!!! بعضی جاهای کتاب رو که میخونم میگم بابا هیتلر بره درشو بذاره. فکر کنین قبرستان بهاییها رو خراب کردن بعد از انقلاب!!!! خوب یه بهایی میمرد اونوقت نمیدونستن کجا خاکش کنن.... این با کارایی که هیتلر با یهودیا کرد فرقی داره؟ بهایی مدرسه نره, دانشگاه نره, قبرستان نداشته باشه, و هزاران چیز دیگه, خوب پس یعنی چی؟ بره بمیره دیگه!!!!!

از این هم بگذریم. اینجا پس فردا باید بریم رای بدیم (رای یعنی چی؟ مگه رای هم دادنیه؟ بعدش چی؟ با رای چی کار میکنن؟ توش ساندویچ میپیچن میفروشن؟) رو 2 تا از سوالها اصلا نمیدونم چه جوابی بدم. آخه رفراندومه برای 4 تا قانون که میخوان ببینن مردم آیا میخوان این قوانین وجود داشته باشن یه کنسل کنن؟!!!!

یکشنبه ناهار مهمون دعوت کردم. 4 نفر. الان که خیلی خسته ام, امیدوارم شنبه یکشنبه حالم بهتر شه و حوصله دار بشم!!!

شب بخیر. برم کتاب بخونم و بخوابم!



 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤  

دیدین وقتی هیچ مناسبتی واسه کادو دریافت کردن وجود نداره و وقتی اصلا منتظر کادو نیستین ولی یکی بهتون یه کادویی میده چون اون چیز رو دیده و به شما فکر کرده و براش مهم بودین و اون چیز رو براتون گرفته چه حالی میده!!!!!!!

حالا اگر اون آدم همسرتون باشه و کادو هم یه کتاب باشه دیگه حالش خییییییلی زیاده, نگین خلم, البته بعد از اون لیست فضایی از کتابایی که براتون نوشتم خوشحال بودن واسه دریافت یه کتاب دیگه واقعا دیوانگیه ولی من خیلی خوشحالم.

یادتونه گفتم بعد از کتاب آذر نفیسی میخوام اون کتاب آشغالا رو بخونم که از شرشون خلاص شم؟ نمیخونمشون, حداقل فعلا نمیخونم. بعد از کتاب آذر نفیسی میخوام این رو بخونم بعدش اونا رو.

نمیدونم یه کتاب کلیشه ایه یا نه ولی به نظرم جالبه.... نوشته آرش حجازی!!!!! سوال آرش حجازی کیه حالا؟؟؟؟ مثل اینکه اون مردیه که وقتی ندا اقاسلطان تیر خورد پیشش بود و سعی میکرد جلوی خونریزی رو بگیره و در نهایت نتونست و ندا زیر دستاش مرد!!!! چقدر وحشتناک, یه آدم زیر دستت جلوی چشمت بمیره و تو نتونی هیچ گهی بخوری. چقدر آدم احساس ناتوانی میکنه. بگذریم. گویا این مرد یا پسر چند روز بعد از مرگ ندا مجبور شده بنا به دلایل مختلف ایران رو ترک کنه. (خوبه واللا زودی کتاب نوشت و کتابش هم چاپ شد و به چندین زبان هم ترجمه شد,,, خوبه آدم اینقدر شانس داشته باشه) اسم کتاب هست در چشمان غزال (فکر کنم فارسیش این بشه). حالا وقتی خوندم بهتون میگم ارزشش رو داشت یه نه.

فعلا بااااااااای



 
 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩  

چقدر بده وقتی نمیدونی چی جواب بدی؟ وقتی یکی یه خبری بهت میده که کلی ناراحت میشی ولی نمیدونی چی بگی. نمیتونی بشینی بزنی تو سرت چون باید به طرفت انرژی مثبت بدی ولی نمیتونی هم اون مساله رو هیچ بگیری چون اونقدر اون موضوع بد و وحشتناکه که انکار کردنش غیر ممکنه!!!



 
کتاب, فیلم, دریا
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧  

هنوز میاین اینجا بهم سر میزنین؟ چه دوستای با معرفتی. دستتون درد نکنه. شرمنده که تند تند آپ نمیکنم, آخه آپم نمیاد اتفاق آنچنانیی هم نیفتاده, یا بعضی وقتا اگر یه چیز خاصی بشه اینجا نمینویسم, چون خوب شماها دوستای خوب و با معرفتی هستین ولی فقط شما که اینجا رو نمیخونین, یه وقت یه ننه قمر احمقی بیاد و بخونه خوشم نمیاد! ابرو 

اخیرا خیلی خسته ام, البته جسما مریض پریض نیستم ولی جسما خسته ام و فکر کنم دلیلش این باشه که فکرم خسته اس(روحم نه هاااا, فکرم), همون بخاطر سر کار دیگه, کلی تمام روز بدو بدو و نگران فلان چیز و بهمان چیز, شب که میام خونه بعد از شام دیگه رسما تو این دنیا وجود ندارم, ایمیل هام رو نهایتا چک میکنم اون ایمیلهای فورواردی و تبلیغی رو پاک میکنم یه ایمیل مهم داشته باشم میخونم و اینجا میام فقط ببینم کسی برام کامنت گذاشته و حالم رو پرسیده یا نه و بس. رو FB هم که فقط تو قطار که میرم شرکت یا برمیگردم با موبایل... همین! خنثی

گفتم قطار یاد کتابهام هم افتادم. یه جا خودم رو ثبت نام کردم که یه کتاب بهم مجانی دادن, سه تا کتاب هم به قیمت یکیشون بهم فروختن و قراره سال اول 4 تا کتاب بخرم با تخفیفهای ویژه شون و سالهای بعد هر سال یکی تا بتونم از قیمتهای ویژه شون بهره مند بشم, دو تا کتاب هم خودم خریده بودم, سه تا کتاب هم یکی از همکارام به زور داد بهم گفت بخون خیلی قشنگن, شماها فهمیدین چند تا کتاب شد؟ 9 تا!

از این 9 کتاب یکیش رو خوندم که جالب بود. داستان دو تا دوست قدیمی بود که یکیشون محضر داره و اون یکی دکتر, هر دوشون ناراحتی قلبی دارن و محضر داره میمیره و دکتره حس میکنه که مرگ دوستش طبیعی نبوده یکی کشتتش و میفته دنبال اینکه قاتل رو پیدا کنه.... بقیه اش رو نمیگم بمونین تو خماری. کتاب قشنگی بود.

دومین کتاب یه کتاب ایرانیه ترجمه شده به ایتالیایی. تقریبا وسطاشم, داستان یه استاد دانشگاهیه که تو امخریکا تحصیل کرده, برگشته ایران تو دانشگاه ادبیات تدریس میکنه و همون دوره های انقلابه و حال و هوای اون روزا تو دانشگاهها و بین دانشجوها رو نعریف میکنه که چطور بین دانشجوهایی که طرفدار خمینی بودن با دانشجوهای دیگه دعوا و درگیری میشد, چطور هر استادی رو به بهونه های احمقانه از کار برکنار میکردن فقط بخاطر اینکه سر کلاسش فلان حرف رو زده با قلان جور لباس پوشیده یا طرفداری فلان آدم رو کرده, از یه طرف از نویسنده خوشم نمیاد چون مدام میخواد بگه که خیلی با فرهنگه و کارش درسته از طرفی هم کتاب خیلی جالبیه و یه حس عجیبی بهم میده, انگار اون روزا دوباره داره تکرار میشه, بهم امید میده, امید یه تغییر درست و حسابی.

بعد از این کتاب میخوام اون سه تا کتاب مسخره ای که همکارم داده بخونم. وقتی میخواست بهم بدتشون به بهونه اینکه چند تا کتاب تو صف دارم که بخونم میخواستم از زیرش در برم ولی اون اصرار کرد و گفت عجله ندارم هر وقت خواستی برام بیارتشون. منهم نمیتونم کتاب رو براش برگردونم بدون اینکه بخونمشون, زشته,  حالا چون از این کتاب مسخره های تو جیبیه عاشقانه هستن میخوام تند تند بخونمشون تموم شن از شرشون خلاص شم و اونی که برام خیلی جالبه بخونم.

در مورد زندانیهای جنگ جهانی دوم و جنایتهای نازیهاس. خیلی کنجکاوم بدونم چیه! یول

تابستون داره نزدیک میشه و ما هنوز نمیدونیم برای تعطیلات چی کار میخوایم بکنیم! امیدوارم داداشم بیاد ولی هنوز قطعی نشده,,,,, اگر این مشتریهاشون پولاشون رو بدن میان وگرنه ما میریم هر چند تابستون ایران رفتن یه کم حالم رو میگیره, تو این گرما ترجیح میدم داداشنم و خانومش بیان اینجا ببرمشون قشنگترین ساحلهای اروپا رو نشونشون بدم و با خانومش خودمون رو با افتاب گرفتن و برنزه شدن خفه کنیم (نه اینکه ما خودمون داریم تو پول غرق میشیم هااا!), ولی اونقدر دلم براشون تنگ شده که نمیتونم مثل سال پیش بگم یه دفعه دیگه میرم!!! حالا ببینیم چی پیش میاد.

کلی چرت و پرت گفتم حال شما رو نپرسیده... چی کارا میکنین؟ تهرانیها تهران چه خبره؟ 25 اردیبهشت چی شد؟ چی کارا کردین؟ اونچا بین مردم چی گفته میشه؟ هیچ امیدی هست؟ داداشم میگفت قیمت آب و برق و گاز وحشتناک بالا رفته, البته خودم هم چند ماه پیش اینجا تو یه روزنامه اقتصادی که داشت وضعیت بحران اقتصادی بین المللی رو تحلیل میکرد خوندم که تو ایران شدیدا همه چیز گرون شده.... ولی خوندن تو روزنامه یه چیزه و شنیدنش از برادر یه چیز. چقدر دلم میخواد داداشم و خانومش از ایران برن, ولی خودشون خیلی دلشون نمیخواد, یعنی میخواد ولی نه الآن, فکر میکنن بهتره فعلا ایران بمونن و چند سال دیگه برن!!!! سوال البته برای دلایلی که دارن بهشون حق میدم ولی تا اون موقع من از نگرانی و فکر و خیال دق میکنم!!! سبز

راستی اینجا یه کانال هست که فقط فیلم میده از صبح تا شب, البته فکر کنم صبحها فیلمای شب قبل رو تکرار کنه ولی شبا فیلمای قشنگی میده, چند وقت پیش یه فیلم داد به اسم nella valle di Elah اسم اصل فیلم به انگلیسی هست in the valley of Elah. داستان یه پدریه که ارتشی بوده (تو امریکا) و الآن پسرش تو ارتشه و تو عراق ماموریت رفته و وقتی برمیگرده به خانواده اش زنگ نمیزنه و غیبش زده, پدرش میفته دنبال اینکه پیداش کنه بقیه اش رو نمیگم که اگر خواستین ببینینش آخرش رو ندونین از الآن. فیلم محصول سال 2007 هست به کارگردانیه Paul Haggis و هنرپیشگی Tommy Lee Jones, Charlize Theron و Susan Sarandon . اگر امکانش رو داشتین ببینین. به نظر من اکثر فیلمهای امریکایی میخوان بگن که امریکاییها خیلی باحالن و آدمای خوبین و هیچ وقت هیچ چیز تقصیر اونا نیست و این حرفا ولی این فیلم هیچ کدوم از این چیزا رو نداره, خوبیهای امریکاییها رو همزمان در کنار بدیهاش نشون میده, چیزی که همه جای دنیا اینجوریه, هیچ مملکتی فقط آدم خوب یا بد نداره و این فیلم سعی نمیکنه مشکلات و بدیهای امریکا رو پنهان کنه. 

دیدین چرا نمیام اینجا یادداشت بنویسم؟ همه اش میام چرت و پرت میگم. مردم میان از وقایع احتماعی مینویسن, آثار ادبی مینویسن (که من اصلا خوشم نمیاد) و کلا چیزای بامحتوا مینویسن, من میام از فیلم و کتاب و فروشگاه و دریا و شرکت و سرما و تنهایی مامانم حرف میزنم که واسه هیچ کس هیچ اهمیتی نداره و جالب نیست!!! 

شبتون به خیر تا آپ بعدی. بای بای



 
 
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

اه اه حالم دیگه داره بد میشه ,,,,,, همش نگران اینم که یه چیز یادم بره, یه کاری که باید بکنم و نکنم و کلی مشکل پیش بیاد,,,, ریدم تو سر این قوانین ایتالیا که اینهمه کارت و کاغذ باید واسه هر کاری آماده کنی. تکون میخوری فلان اداره و فلان ارگان و اینجا و اونجا رو باید خبر کنی که همه بدونن کارت مافیایی و غیر قانونی نیست و همه چیز طبق قواعد پیش میره!!!!!!!!

Fisco, Antiriciclaggio, Parcelle, mandati professionali, agenzia delle entrate, avvisi bonari, scadenze, convegni, crediti maturati

و هزارتا چیز دیگه که تو این کله بیچاره میچرخن و میچرخن.... هزار تا یادداشت اینجا و اونجا... کافیه مونیتورم رو ببینین تمام دور تا دورش پر از یادداشته خنده

این شنبه هم که سیزده به دره و من باز دوباره عذاب وجدان دارم,,,,, مامان بیچاره ام رو تنها میذارم, عروسی دعوتیم با آقای همسر, اینجا هم که مثل ایران نیست تو عروسی مهمون بی دعوت ببری.... تازه بشه هم دوست ندارم مامانم رو تحمیل کنم به کسی. نمیتونم هم بگم نمیام, حالا بگین میتونی نری و میتونی مامانت رو ببری, عیب نداره, هر چی میخواین بگین!

خلاصه که هزار تا فکر و خیال....... گریهکلافهسوالدل شکستهکلافه

 



 
 
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  

آخه بگو دختر حسابی, ننه ات خوب بابات خوب, تخم مرغ رنگ کردنت چی بود دیگه؟؟؟؟!!!!!

دهن صاف میدونین یعنی چی؟؟؟؟؟ یعنی همون حالی که من دیشب داشتم..... با کلی کار و بدبختی که داشتم, نشسته بودم مثل خنگا تخم مرغ رنگ میکردم, اونم با چی؟ با یه رنگی که واسه تخم مرغ رنگ کردن خوب نیست!!!! با آبرنگ!!!!!!! تعجب

خلاصه اینجور,,,, یه خل بازی دیگم هم شیرینی بود, از دیروز تا خود نیم ساعت پیش با شیرینی درگیری داشتم.... مامانم نوامیر سال پیش یه سر رفت ایران گفت برات چی بیارم] منم نمیدونم آخه به چه دلیلی به سرم زد ازش مربا آلبالو بخوام, آخه اینجا مربای آلبالو ندارن, گیلاس هست ولی آلبالو نه.... بهش گفتم 3 تا شیشه بیار, بعد که رفت ایران گفتم نه 3 تا زیاده 2 شیشه بیار.... خلاصه از نوامبر تا حالا فقط یک سوم یکی از شیشه ها رو خورده بودم فکر کردم خراب میشن حیفه, در نتیجه دو تا کیک مربایی که به ایتالیایی میگن Crostata di marmellata درست میکنم, یکیش رو میبرم خونه مامانم واسه ناهار یکشنبه که مهمون داره اون یکیش رو هم دوشنبه میبرم شرکت, بعد شنبه شب مامان آقای همسر گفت چون شنبه روز پدره شیرینی میارن که اون رو هم با سال نو جشن بگیریم. در نتیجه یه شیرینی من اضافی بود ولی من چون باید از شر این مرباها خلاص میشدم گفتم عیب نداره درست میکنم!!! امروز (یکشنبه) صبح خواستم شیرینی رو درست کنم,,,, خمیرش رو برای دو تا درست کردم ولی مربا برای دو تا کافی نبود!!!!! ای بابا عجب بدبختی دارم ها من!!!!! حالا چی کار کنم؟ هیچی, یه کیک درست کردم بقیه خمیر رو هم تیکه تیکه کوچیک کردم روش مربا زدم شد مثل شیرینیهای کوچیک مربایی که خیلی هم خوشکره و خوشگل شد و گذاشتم رو هفت سینم.... وقتی مادر شوهرم گفت که شیرینی میاره و من تصمیم داشتم به هر حال شیرینیم رو ببرم, بعد از یه ساعتی با همسایمون حرف میزدم قرار شد امشب شام بیان اینجا و گفتم خوب عیب نداره اون کیک از دو تا کیک رو وقتی اونا میان میارم و خونه مامانم هیچی نمیبرم, ولی همسایمون خوشبختانه صبح گفت که اونا شیرینی میارن, در نتیجه حالا که نتونستم دو تا کیک بپزم کارم با اینحال رو به راهه و شیرینی کم ندارم خنده نمیدونم چیزی از داستانهایی که اتفاق افتاد سر در آوردین یا نه ولی خلاصه که اینجوری!!!!

امسال هم که مثل اینکه قانون شده من سر سال نو چه ایتالیایی چه ایرانی سرما خورده باشم و شام پیتزا بخوریم,,,, شب سال نو ایتالیایی که مریض بودم حوصله آشپزی نداشتم پیتزا خریدیم تو خونه خوردیم, امشب هم باز سرما خورده ام و با همسایمون قرار شده که پیتزا بگیریم تو خونه بخوریم!!!!! حالا ببینیم اگر حوصله کنم یه چیزی هم درست میکنم,,, حالا ببینیم.

من برم دنبال مامانم بیارمش اینجا که شام با ما خواهد بود و تحویل هم میمونه اینجا!

راستی یادم رفت بگم, امسال سبزه ام خیلی کوچیکه, یعنی همش فکر میکردم خیلی زوده و یهو به خودم اومدم دیدم واااااای فقط یه هفته به عید مونده در نتیجه سبزه ام خیلی کم در اومده و فقط تیم سانت سبزه ام سبز شده ولی فکر کنم همین هم قبول باشه چشمک

عید همه مبارک, خیلی مبارک, امیدوارم سال خیلی خوبی باشه برای همه! 

به امید آزادی ایران و جشن واقعی ایرانیها.



 
← صفحه بعد