albinoos

لطفا اگر کسی از نویسنده و نوشته هاش خوشش نمیاد, نخونه و نظر نده. یه دنیا ممنون میشم از توجهتون!
 
کپی پیست از ایمیل,,,
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧  
حتما شما هم مثل من روزی پونصد هزار تا ایمیل که براتون forward شده دریافت میکنین و احتمالا شما هم مثل من خیلی از اونا رو بدون اینکه حتی باز کنین و بخونین پاک میکنین.....
این یادداشت یه ایمیلیه که تا حالا دو بار برام فرستادن, من که خوشم اومد, میذارم اینجا واسه اونایی که هنوز این ایمیل بهشون نرسیده یا قبل از خوندن دیلیتش کردن چشمک
تفاوت مایکروسافت و جنرال موتورز - 
 
بیل گیتس: اگرفنّاوری جنرال موتـــورز با سرعتی همســــان فنّاوری کامپیوتر پیشرفت کرده بود، امروز اتومبیلهایی سوار می‌شدیم که:
 سرعتشان 22000 مایل بر ساعت بود!
مصرف بنزین آنها 4 لیتر درهر 1000 مایل بود!!
بهای آنها 25 دلار بود!!!
 
پاسخ جنرال موتورز
ودرآنصورت:
1- بدون هیچ دلیلی ماشین شما در روز دوبار تصادف می‌کرد!
2- هردفعه که خطهای وســط خیابان را ازنو نقاشی می‌کردند شما باید یک ماشین جدید می‌خریدید!
3- گاه وبیگاه ماشین شما درخیابانها از حرکت باز می‌ایستــــاد وشما چاره‌ای جز استارت (Restart) مجدد نداشتید!
4- هربار که جنــــرال موتورز مدل جدیدی را به بازار عرضه می‌کرد خریداران ماشین باید راننــــدگی را از اول یاد می‌گرفتند چون هیچ یک از عملکردها و کنترلهای ماشین مانند مدل قبلی نبود!
  5- برای خاموش‌کردن ماشین باید دکمه استارت را می‌زدند!
6- جنرال موتورز خریداران ماشینهایش را مجبور به خرید نقشه‌های راههایی می‌کرد که ممکــــن بود اصلاً به درد راننـــدگان نخورد.
7- کیسه هــــــوا قبل از بازشدن در هنگام تصادف از شما می‌پرسید:       Are You Sure?!


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

آدم خل تر از خودم ندیدم.....

دارم از خستگی میمیرم ولی از سر صبح تصمیم گرفتم که امشب بیام اینجا رو آپ کنم, در نتیجه رسیدم خونه, دستامو شستم, یه متزارللا با نون خوردم و نشستم اینجا...

اینی که گفتم یکی از دلایل خل بودنمه,,,, ولی یه دلیل دیگه هم دارم واسه حرفم !!!!

امروز موقع ناهار اصلا حوصله نداشتم برم مرکز شهر و میخواستم یه چیز همون نزدیکیا بخورم.... دیدم 3 تا از همکارام میرن مرکز شهر واسه اینکه دو تاشون میخوان برن BENETTON که از شنبه حراجشو کرده 70% و اون یکی هم میخواد بره BENETTON چون چند روز پیش یه چیز خریده بود که میخواست عوض کنه گفتم باشه منم با شما میام یه دوری بزنم.....

رسیدیم اونجا صف بود به طول تونل کندوان,,,, دو تایی که میخواستن ببینن چه خبره اصلا تو هم نیومدن, گفتن خیلی خر تو خره, اون یکی رفت تو صف و من گفتم حالا که تو تو صفی من میرم یه دور بزنم و زود میام.....

نمیدونم گفته بودم یا نه که امسال من دیوونه رنگ سبز شده ام.... اولا که خوب امسال مده, دوما که جنبش سبزه و من که هیچ گهی نمیتونم واسه این جنبش بخورم نمیدونم چرا سبز که میپوشم حال خوبی بهم دست میده,,,, واسه همین یه مدت بود به فکر یه کفش سبز بودم, فکر میکرم برم کفشای ALLSTAR رو ببینم,,,,,,, امروز اونجا دیدم یه جفت کفش کتونی سبز گذاشته که با حراج و این ور و اونور میشه 11 یورو و 97 سنت!!!!!!!!!! تعجبتعجبنیشخندعینکگاوچرانتعجبتعجب

آخه شما جای من بودین میذاشتین میومدین؟ (اگر آره شما از من خل ترین!!! ) سایزش رو نگاه کردم دیدم سایز منه!!!! تنها کفش سبزی بود که مونده بود, سایزش هم که سایز من بود, امتحانش کردم دیدم خوبه, شما بودین چی کار میکردین؟ مهم نیست شما چی کار میکردین!! من ورش داشتم و رفتم تو صف پیش همکارم,,,,, ساعت یه ربع به دو بود,,,, ساعت دو هم ما باید سر کار باشیم, اون که بیخیال شد و گفت برمیگرده شرکت و شب سر فرصت میاد!!!! ولی من چی؟ اگر کفشا رو میذاشتم اونجا که شب برگردم محال ممکن بود امشب پیداش کنم!!! گفت تو بمون من میرم!!! من هم موندم, نشون به اون نشون که ساعت 3 و نیم وارد شرکت شدم!!!!!! واسه یه کفش چسکی که 2 ماه بیشتر برام کار نخواهد کرد!!!!!!

بعد از اونجا هم اونقدر سریع رفتم سمت شرکت با کفش پاشنه دار که هنوز عضله های پام درد میکنه!!!!

بیخیال خل بازیای من که اگر بشینم ازشون تعریف کنم تموم نمیشن چشمک

بریم سر لیست موضوعاتی که نوشته بودم.

از یکیشون شروع میکنم ببینم با وراجی های من به کجا ختم میشه.

AVATAR

Harry Potter, Lord of the rings و خیلی دیگه از این فیلمای تخیلی رو نه دیده ام نه دوست داشتم و دارم که ببینم, اصلا از فیلمای تخیلی و فضایی و جنگی و این چیزا خوشم نمیاد ولی AVATAR رو رفتم دیم واسه اینکه حس میکردم که به قولی یه صفحه جدید از تکنولوژی سینما رو باز میکنه,,,,,, رفتیم 3D دیدیمش,,,,,, میخکوب شده بودم,,,, خودم رو تو فیلم حس میکردم, چقدر دوست داشتم مثل اونا میتونستم پرواز کنم و صداهای عجیب غریب و دنیای عجیب و خلاصه که خیلی جالب بود, خیلی جالب,,,,, واقعا حس کردم که سینما دیگه اون سینمایی که همیشه میشناختیم نیست,,,, تا 4-5 سال دیگه هیچ فیلم معمولی نخواهند ساخت و همه اش سه بعدی میشه,,,,. من خیلی از این فیلم خوشم اومد, نه فقط بخاطر خود فیلم بلکه بخاطر اونهمه زحمتی که JAMES CAMERON کانادایی براش کشیده شده,,, و جالبتر اینکه این جناب آقا, تهیه کننده فیلم ابرقدرت تاریخ سینماس,,,منظورم  TITANIC هستش, فیلمی که از زمان به صحنه رفتنش تا حالا پرفروشترین بوده,,,,, فیلم جدید این اقای JAMES بعد از فقط 4 هفته که رو پرده های سینما بوده 1,340,000,000 دلار, یعنی یک میلیارد و سیصد و چهل میلیون دلار فروش داشته!!!!! تا به حال تو تاریخ وجود نداشته!!!! به نظر من که حقشونه اینقدر فروش کنن, با اونهمه زحمتی که کشیدن!!!

- 15 سال طول کشیده تا فیلمش رو بسازه.

- فیلم دارای 25 ست هست

- یک سال و نیم برای صحنه سازیها وقت گذاشتن

- 6 هفته برای سر هم بندی هنرپیشه ها

- 4 ماه برای ساختن زبان مردم Pandora

اینا یه آمار کوچیکیه که میدونم و واقعا برام جالب بود, اگر هنوز این فیلم رو ندیدین و امکان دیدنش رو دارین حتما ببینینش, چیزی که از دست نمیدین, حداقلش اینه که خوشتون نمیاد, در عوض اگر یکی شروع کرد از معروفترین و مهمترین فیلم این دوره حرف زد شما هم حرفی واسه گفتن دارین (این یکی دیگه از دلایلی بود که رفتم فیلم رو ببینم که بدونم چیه این فیلم که یه دنیا داره ازش حرف میزنه, بعدا بتونم من هم مثل خانوما اظهار نظر کنم چشمک)

الآن که داشتم این یادداشت رو مینوشتم همینطور تو ذهنم صحنه های مختلف فیلم رو میدیدم و یاد اون لحظه ای افتادم که دیدم چقدر اون آدما با AVATAR هاشون شببیهن که یاد یه چیزی افتادم.

یکی از موضوعایی که تو لیست نوشته بودم یه پسر خیلی خوشگل بود, یادتونه که؟ (مری با تو نیستم چون میدونم که تو دقیقا یادته و منتظری بدونی داستان چیه چشمک)

تو فیلم مورد بحث از رو ژن آدم  AVATAR ش رو میسازن که خیلی شبیه خودشه, من هم چند وقت پیش یه پسری رو دیدم که انگار از افکار من ساخته شده, انگار سلیقه من رو گرفتن و ازش یه آدم واقعی ساخته اند. قد بلند, مو تیره که مشکی نیست ولی بور هم نیست, قیافه مردونه, نه لاغر نه چاق. خلاصه که تیکه, یاد دوران دانشگاه افتادم که با دیدن هر خری عاشق میشدم,ولی الآن یه موی آقای همسر رو به دنیا نمیدم. این باعث شد تو کار خدا بمونم که چرا وقتی یکی عاشق میشه دیگه هیچ کس دیگه رو نمیبینه و نمیخواد؟؟؟؟؟!!! شما میدونین چرا؟

تا قسمت بعد بای! مواظب خودتون باشین مخصوصا شماهایی که تو ایرانین. زبان



 
 
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

نمیدونم چرا اینقدر تنبل شده ام!!!!

روزا تو شرکت کلی حرف واسه گفتن و نوشتن دارم وقتی میام اینجا کلیشون که یادم رفته بقیه اش رو هم حوصله ندارم بنویسم.... میرم وبلاگای دوستام رو میخونم و بس....

یه لیست از تمام چیزایی که میخوام بنویسم مینویسم شاید یه روز نوشتمشون چشمک

- هوای سرد این چند روزه

- شنبه سر کار رفتنام

- بازی که پاییزان جون تو وبلاگش نوشته که منم دلم میخواد بنویسم

- نون بربری

- AVATAR

- مرغ عشقام

- وضعیت ایران و نگرانیهام

- ملاقاتم با یکی از شما دوستای عزیز

- چاق شدنم و بی همتی و بی حوصلگیم برای لاغر شدن

- یه پسر خیلی خوشگل که چند باری تو قطار دیدمش (حول نکنین, نه خیانتی در کاره و نه چیزی, فقط بعضی وقتا تو کار خدا میمونم!!!!)

- آیه های شیطانی

- جاهای دیدنی که این جند وقت رفتم

- کارنوال

خلاصه اینا فعلا یادم میان!!! ولی کو حوصله واسه نوشتن؟ ولی قول میدم به زودی یه یادداشت درست و حسابی بنویسم.... موضوعش هم یکی از موضوعهای ذکر شده خواهد بودچشمک

از خودم هم بگم و برم, که غیر از تنبلی و کون گشادی خبر دیگه ای نیست...... حالم خوبه, حال آقای همسر خوبه, زندگی به سبک قبل پیش میره و اتفاق جدیدی نیفتاده, دلم برای دوستام تنگ شده, چقدر دلم میخواد با مینا و مهرنوش و مرجان و دو تا ساراها بشینیم تو اتاق و چرت و پرت بگیم, مرجان به ماها بگه شما خلین که درگیر این چیزایین, مینا میوه پوست بکنه و مهرنوش کتاب فال قهوه اش رو در بیاره و من سعی کنم از تو فنجون با کمک اون چیزایی که مری از تو کتاب میخونه یه چیزایی از آینده بفهمم, یکی از ساراها باید زودی بره خونه چون داره دیر میشه و باباش شاکی میشه, اون یکی سارا هم با خنده های متینش به ما بفهمونه که نباید تو بعضی چیزای خصوصیش اظهار نظری بکنیم و با ما تو فالگیری همراه میشه!!!! آه گه چه روزایی بود!

تازگیها حرف از تهران و ایران که میشه مثل خل و چل هایی که احتیاج به دوا درمون اساسی دارن اشک تو چشام جمع میشه و یه بغض گنده گلوم رو میبنده!!!!



 
معما
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

ببخشید خانوم عزیز که یه بچه پنج ساله داری و شوهرت گول چرب زبانیای یه کسی رو حورده.... اگر نگی کی هستی و در مورد کی داری حرف میزنی که نمیشه به اون یارو گفت دست از سر شوهرت و زندگیت ور داره!!!!! من چمیدونم تو از کی داری حرف میزنی!!!!!



 
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

امروز که شرکت بودم با خودم میگفتم امشب که آقای همسر نیست نمیرم بشینم پای کامپیوتر و اینجا و بازی.... عین آدم کارای عقب افتاده ام رو انجام میدم,,,,,,

به محض اینکه رسیدم خونه تلویزیون رو روشن کردم که مرغ عشقها از لونه شون بیان بیرون, دیدم اخبار ساعت 8 شروع شده, همینطور که کاهو رو از یخجال میکشیدم بیرون شنیدم داره از ایران حرف میزنه. کاهو رو بیخیال شدم اومدم پای تلویزیون, دیدم دوباره اون آشغالای بی همه چیز بی آبرو امروز از نابودی اسرائیل و صحت نداشتن جنایتهای نازیها در مقابل یهودیها و زنده سوزوندن هاشون حرف زدن,,,,,,,

آخه امروز؟ دقیقا امروز باید دهن مثل فاضلابشونو باز میکردن؟ تمام مجلس ایتالیا امروز از ایران حرف زد..... امروز که سالگرد جنایتهای نازیها علیه یهودیهاس به دفاع از اسرائیل بلند شدن و با عصبانیت میگفتن چطور به خودش اجازه میده یه همچین حرفایی بزنه؟ چطور جرات میکنه از نابودی کشوری و ملتی حرف بزنه؟ چطور میتونه بگه اونهمه ظلم که مدرک براش کم نیست حقیقت ندارن؟

خدایا, دلم میخواست زمین دهن واز میکرد میرفتم توش, خونه تنهام ولی از در و دیوار هم خجالت کشیدم, از مرغ عشقا خجالت کشیدم, از خودم خجالت کشیدم, از دنیا خجالت کشیدم.....

تف تو روی بی ناموستون کنن.



 
پلیس در کشورهای مختلف
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  

امریکا: شما خلاف میکنید,پلیس شما رو دستگیر میکنه, احتمالا اون وسط مقادیری مشت و لگد از افسر پلیس دریافت میکنید, صحنه ضرب و شتم شما از 222 کانال خبری و سیاسی پخش میشه, پلیس رسوا میشه, پلیس از مردم امریکا عذرخواهی میکنه, پلیس 15 میلیون دلار به شما غرامت میده, شما نیز بخاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات میشید.

ایتالیا: شما خلاف میکنید, پلیس شما رو دستگیر میکنه, شما به پلیس رشوه میدید, شما آزاد میشید.

فرانسه: شما خلاف میکنید اما پلیس شما رو دستگیر نمیکنه چون فعلا بخاطر حقوق پایینش در اعتصابه.

انگلیس: شما خلاف میکنید و پلیس یک مسلمون سیاه پوست عرب رو به جای شما دستگیر میکنه.

آلمان: شما خلاف میکنید و سگهای پلیس ردتان را پبدا میکنند و شما را دستگیر میکنند.

سوئیس: شما خلاف نمیکنید پس نیازی به حضور پلیس نیست.

عراق: شما خلاف میکنید, پلیس شما رو دستگیر میکنه, در حال دستگیر شدن بمبی که در جورابتان مخفی کرده اید منفجر میشه و شما به همراه پلیس میمیرید.

چین: شما خلاف میکنید و شما اعدام میشید.

امارات: شما حال و حوصله خلاف ندارید و به جاش با همراهی پلیس از کشورهای مجاور دختر وارد میکنید.

هندوستان: شما خلاف میکنید, پلیس شما رو دستگیر میکنه, شما عاشق دختر رئیس پلیس میشید و توسط اون دختر از زندان فرار میکنید و در حالیکه دو تایی آواز میخونید و دور درخت میچرخید و روسری دور گردن معشوقه تان میپیچید و هی دستش را میگیرید و میکشید و ول میکنید به دور دستها فرار میکنید.

هلند: از اونجا که همه کارهای خلاف در این کشور خلاف محسوب نمیشن بنابراین شما خواهر و مادرتان را هم که به یکدیگر پیوند بزنید باز هم خلاف محسوب نمیشه و پلیس شما رو دستگیر نمیکنه.

روسیه: شما خلاف میکنید ولی قبل از اینکه پلیس شما رو دستگیر کنه توسط گروههای رقیب کشته میشید.

یه کشور آسیایی که اسمشو نمیاریم:

شما خلافی نمیکنید اما پلیس شما رو دستگیر میکنه,

شما ناپدید میشید,

یه هفته میگذره و از شما خبری نمیشه,

دو هفته میگذره و کسی از شما خبر نداره,

پلیس دستگیری شما رو تکذیب میکنه,

اداره قضاوت نسبت به وجود شما ابراز بی اطلاعی میکنه,

بیمارستانها, زندانها و پزشک قانونی هم از شما خبری ندارند,

در پایان هفته سوم یک سایت محارب و معاند و فتنه گر و اغشاش گر و حرمت شکن, مکان دقیق دستگیری همراه با فیلم ضرب و شتمتان را پخش میکنه,

پلیس از طریق 222 کانال خبری و سیاسی این خبر را تکذیب میکنه و فیلمبردار این صحنه را تحت تعقیب قرار میده,

شما هم بالاخره یه بلایی سرتان میاد, نگران نباشید!!!!



 
مرغ عشق
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  

سلام سلام من برگشتم, البته نه اینکه این مدت نبودم, بودم, میخوندم و میرفتم, گهگاه (خیلی کم) کامنت هم میذاشتم ولی آپ نکردم, راستش تعطیلات بود و همش اینور اونور بودیم آقای همسر هم ماموریت نرفته بود تا امروز در نتیجه شبا نمیومدم پای اینترنت!!! ولی در هر حال از همه عزیزایی که اینجا و اونجا احوالپرسی کرده بودن و بهم سر زده بودن و به یادم بودن حتی اگر نه سر زدن نه چیزی ممنون.

تعطیلات چطور بود؟ یادتونه که گفته بودم برای سال نو میریم جنوا؟ وای وای! رفتیم خیلی هم خوش گذشت ولی حنوا یکی از کثیف ترین شهرایی بود که تا به حال تو عمرم دیده ام. یعنی از اون شهرا که پره از کمونیست ها و معتاد ها. تو کوچه پس کوچه ها رو که نگاه میکردی رسما این حس بهت دست میداد که الآن پشت اون در بسته یکی داره دماغی میکشه و پشت اون یکی پیچ دو نفر دارن مواد رد و بدل میکنن و خلاصه بدجور بدم اومد. مردمش هم که همه با موهای بلند از اون مدلای گوسفندی (البته نمیدونم اسم اصلش به فارسی چی میشه در نتیجه اینجوری گفتم که متوجه منظورم بشین).

البته این رو هم بگم که ما بد موقعی رفتیم جنوا, احتمالا همه آدماش اینجور که گفتم نیستن و آدمای درست حسابی حنوا احتمالا برای تعطیلات از شهر رفته بودن بیرون و ما مونده بودیم تو مرکز شهر که توریستیه و اونایی هم که جنوا زندگی میکنن و مونده بودن یه سری خارجی در به داغون بودن. احتمالا مناطق کاملا مسکونی و نه توریستیی هست که آدمای درست حسابی جنوا اونجا زندگی میکنن که ما ندیدیم.

روزی که رسیدیم رفتیم دنبال یه رستوران که شام آخر سال رو اونجا باشیم. همه رستورانا یا پر بودن یا قیمتهای آنچنانی بالاخره یکی پیدا کردیم که به محض اینکه وارد شدیم از محیطش خوشمون اومد قیمتش هم یه کم بهتر از بقیه بود. آخر سر که مرده گفت منو چیه و قیمت چیه و بهمون کارتش رو داد و گفت اگر تصمیم گرفتین بیاین اینجا زنگ بزنین تائید کنین, دوستمون ازش اسمش رو پرسید و اونم جواب داد سعید. این شد که فهمیدیم که ایرانیه و زنش ایتالیاییه و 30 ساله اونجاس و خلاصه شام رفتیم اونجا. همه مشتریا آدمای محل بودن که همه هم رو میشناختن در نتیجه فهمیدیم که قاعدتا باید غذاهاش هم خوب باشه که همه اهل محل اومده اند اینجا مخصوصا که دو تا ساختمون اون طرف تر یه رستوران دیگه بود که خالی خالی بود و این کلی بهمون اطمینان داد که جای خوبی پیدا کرده ایم.

آکواریوم رو هم که میگفتم رفتیم. فهمیدم که دومین آکواریوم بزرگ اروپاس. خییییییییلی خوشم اومد و بییییییییینهایت جالب بود. بعضی از انواع ماهی ها رو میتونستی لمس کنی, یعنی دستت رو بکنی تو آب و نازشون کنی. خیلی جالب بود, همه آدم بزرگا هم مثل بچه ها دستشون تو اب بود. خلاصه که خیلی اونجا خوش گذشت. بیشتر از دو ساعت توش بودیم و تازه اواخرش رو بخاطر خستگی سر هم کردیم و سریع گذشتیم.... خیلی خوب بود.

دو ریز دیگه رو هم از جنوا زدیم بیرون. شهرای اون استان که اکثرا ساحلی هشتن بینهایت قشنگن. Porto Fino, Porto Venere, Cinque Tewrre از جاهایی بودن که بینهایت خوشم اومد. البته باید توضیج بدم که Cinque Terre یعنی پنج زمین که پنج تا شهر خیلی خیلی کوچیک هستن که هر کدوم از طریق یه مسیر ساخته شده برای پیاده روی به هم وصل هستند. و تو از یه سر شروه میکنی و پیاده به همشون میرسی. بعضی جاهای این مسیر کاملا نزدیک آبه و خیلی جالب.

چند روز قبل از حرکتمون به سمت جنوا اخبار هر روز میگفت اون روزا جنوا بارونی و سرده ولی وقتی اونجا بودیم یه روز هم بارون نیومد مخصوصا روزی که رفتیم اون پنچ شهر که باید پیاده میرفتیم آفتاب خیلی خیلی قشنگی در اومد که کلی بهمون حال داد. خلاصه که دلم رو گذاشتم اونجا و برگشتم از بس که قشنگ بود.

دیگه چی بگم؟ یه اتفاق مهم هم این چند وقت افتاده و اون اینه که یه جفت مرغ عشق خریدیم. تمام سرگرمیمون شده اند. اونقدر خوشگلن که نگاشون میکنم دلم آب میشه. به اندازه یه خرس هم غذا میخورن. یه عکس با کیفیت خیلی گند هم ازشون دارم که براتون میذارم .

راستی گفته بودم رفتم برای تمدید پاسپورتم.... پاسپورت جدید رسید. توش نوشته اند ساکن ایتالیا در نتیجه موقع خروج از ایران مشکلی نخواهم داشت (امیدوارم)

یه سرگرمی دیگه هم که این چند وقت داشتم و دارم یه بازی کامپیوتریه که بهش معتاد شده ام. اونقدر معتاد که ابروهام شده مثل پاچه بز ولی وقتی میرسم خونه اگر وقتی باشه به جای اینکه ابرو ور دارم یا مثل خانومای خوب خانه دار اتو کاریام رو بکنم میشینم مثل یه دختر بچه تخس بازی میکنم. با آقای همسر دوره ای بازی میکنیم. اون منو نگاه میکنه من اونو. بازی مورد علاقه من یه دختره است که مثلا گارسن یه رستورانه و باید در مدتی که رستوران بازه اونقدر مشتری داشته باشه و سرویس بده که پولش به حد مورد نظر برسه و بازی مورد علاقه آقای همسر ماشین سواریه ,,,,,,

الآن هم کلی حرف زدم, برم یه کم بازی کنم که تمام روز بازی نکردم حوصله ام سر رفته چشمک

امیدوارم همتون همیشه مثل الآن من حالتون خوب باشه و در آرامش زندگی کنین.



 
 
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸  

بیچاره اقای همسرحسابی گیر کرده بین زمین و آسمون,,,,,

بدبخت این چند روزه داره فقط BBC World, Euronews, Al Jazeera Intl و VOA نگاه میکنه,,,, حرف هم بزنه که دیگه آسمون به زمین میاد, اینهمه اخبار با زبان انگلیسی,,,,ششششش ششششش هییسسسس سسسسس خلاصه سکوت محض و بپر بپر از این کانال به اون کانال واسه خبرای جدید,,,,, خودش هم که تو اینترنت دنبال اخبار جدیده, خواهر شیرین عبادی هم به جرم این که نتونست خواهرش رو ساکت کنه دستگیر شد, وافعا اتهام قابل قبولیه, نه؟ 

 



 
پاسپورت
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  

3 یورو 4 قطعه عکس (تاکید کرده بودن عکس زمینه سفید بدون کلاه و عینک و با حجاب)

56 یورو بلیط رفت و برگشت قطار

2 یورو بلیط رفت و برگشت مترو

104 یورو هزینه تمدید پاسپورت

15 یورو هزینه ارسال پاسپورت جدید به منزل

بله عزیزان محترم,,,, یادتونه گفته بودم باید برم میلان برای تمدید پاسپورتم؟ شماها غلطی که من کردم رو نکنین هااااااا. 

من بدبخت 180 یورو هزینه ام شد واسه این پاسپورت خاک تو سری,,,, در صورتی که بعد از اینکه پولها رو به حسابشون ریخته بودم و کارم داشت تقریبا تموم میشد فهمیدم که میتونستم برم ایران و تمدیدش کنم, حتی اگر 10 ساله که باطل شده,,,,, یه ایرانی در هر صورت با پاسپورت یا بی پاسپورت میتونه وارد ایران بشه فقط نمیتونه خارج بشه, در نتیجه میتونستم برم اونجا و به جای 180 یورو که میشه بیشتر از 200 هزار تومن با 40 هزار تومن (یعنی حدود 30 هزار تومن ) تو ایران تمدیدش میکردم, راستش جرات ندارم به اقای همسر همچین چیزی رو اعتراف کنم,,, نه بخاطر پولش بلکه بخاطر حماقت و بی اطلاعی و نادانیم!!!!!! آخه یه زن سی ساله چرا باید یه کاری رو اینقدر با نادانی انجام بده؟!!!!!!

بله عزیزان,,,,, شما تمدید نکنین که به هیچ دردی نمیخوره,,,,

البته دارم سعی میکنم دلم رو به یه چیز خوش کنم,,,,, اونم اینه که همیشه فکر میکردم من اگر با پاس ایرانی برم ایران که هیچ جاش ننوشته که من مقیم اینجا هستم و دیگه اون برگه اجازه اقامت رو هم بخاطر اینکه تابعیت ایتالیایی گرفتم ندارم پس چجوری باید به فرودگاه ایران نشون بدم که اینجاییم,,,, امروز بهم چند تا فرم دادن که پر کنم که جواب این سوالهام رو گرفتم.

- یکی از فرمها درخواست تمدید پاسپورت بود. 

- یکی دیگه درخواست تغییر محل سکونت از ایران به ایتالیا بود

- یکی دیگه درخواست مهر خروج تکراری (یادم نیست اسمش دقیقا همین بود یا نه)

- و آخریش هم درخواست نگه داشتن تابعیت فارسی بود با اینکه تابعیت ایتالیایی هم دارم.

درنتیجه وقتی بخوام از ایران بیام بیرون و برگردم سر خونه زندگیم به احتمال زیاد اگر خدا بخواد و اون خاک تو سریای اشغال دردسر درست نکنن نباید مشکل خاصی داشته باشم.

نتیجه اینکه به خودم میگم خوب عوضش اینجوری همه این اطلاعات تو پاست هست و دیگه راحتی, اگر میرفتی ایران این چیزا رو نمیفهمیدی و یه پاس معمولی بهت میدادن و شاید برای خروج مشکل میداشتی.......

نتیجه اخلاقی, برای هر کاری که با ارگانهای دولتی اسلامی دارین از چند ماه قبلش سعی کنین با تماسهای تلفنی مکرر به دفاتر داخل و خارج ایران, از طریق اینترنت, از طریق ایرانیهای خارج کشور و خلاصه از هر سوراخ سنبه ای (دیکته اش رو نمیدونم درست نوشتم یا نه) که شده اطلاعات جمع کنین که مثل من کونتون نسوزه و مجبور نشین با اراجیف دل خودتون رو خوش کنین.... میگم اراجیف چون به نظرم در هر صورتی من در ایران مشکل خواهم داشت, کافیه چشمام رو نگاه کنن و تنفرم رو ببینن, شروع میکنن به گیر دادن و غر زدن و ایراد گرفتن,,,, مخصوصا که روسری هم هیچ وقت یاد نگرفتم سرم کنم.

برای توضیح بگم که من هیچ وقت درست حسابی نتونستم روسری سرم کنم. همیشه با داداشم سر این موضوع دعوا داشتیم که بهم غر میزد و میگفت روسریت رو درست رو سرت نگه دار, اینا عوضین بگیرنت من حوصله ندارم بیام باهاشون سر و کله بزنم و به بی خواهر مادرایی مثل اینا سر خم کنم و عذربخوام...... این عصبانیت برادرم بعد از ازدواجم بیشتر هم شد قهقهه آخه من همه سفرهام به ایران بعد از ازدواجم همیشه با یه سری ایتالیایی بوده,,,, که همیشه همه خانومایی که باهامون اومدن اونجا بهتر از من روسری سر میکردن و هی مثل من روسری از سرشون نمیفتاد و برادرم به من که طبق معمول با روسری که نصفه نیمه رو سرمه و همیشه یه دستم بنده به روسریم میگه اینا که خارجین و تا حالا روسری سر نکردن بهتر از تو بلدن روسری سر کنن تو با اینکه اینجا به دنیا اومدی و بزرگ شدی هنوز عرضه یه روسری سر کردن نداری. خنده

بگذریم, گفتم برادرم و دلم باز خون شد,,,,,, این چند روز حسابی نگران بودم, مدام پای یوتیوب و فیلمهای تظاهرات, چقدر گریه کردم با دیدن اون همه وحشی گری, تو این دو روز فکر کنم صدر بار ایران زنگ زدم ببینم همه حالشون خوبه که خدا رو شکر برای اشناهای من اتفاقی نیفتاده, ولی چه فرقی میکنه,,,,, اون همه خون که بیگناه ریخته شد, اون همه آدمی که اسیر کردن,,,, کی میدونی چه بلایی سرشون میارن, خدا به خیر بگذرونه.

کسی از شماها تو شلوغیا بود؟ تعریف کنین, کجاها رفتین؟ چه ها دیدین و چه ها کردین؟ خدا میدونه چقدر دلم اونجاس.

خوب دیگه زیادی وراجی کردم, برم شام رو آماده کنم که دارم از گشنگی میمیرم.



 
 
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  

وای خدایا, چقدر لطف و محبت,,,,, دوستای گلم که برام کامنت گذاشتین, مرسی از همتون, از همدلیها, راهنماییها و تجربیاتتون ممنونم. امیدوارم 30 سالگی که سهله همتون سالهای سال در شادی و سلامتی و موفقیت در کنار عزیزانتون باشین.

اینجا کلی اتفاقات افتاده, راستش خیلی حوصله نوشتن ندارم ولی از اونجایی که دوست ندارم کاری رو نصفه نیمه انجام بدم, حالا که تصمیم گرفتم بنویسم سعی میکنم همه اش رو بگم.

1 - اول اینکه اینجا همونطور که میدونین یک عالمه برف اومد, تو این 4 سالی که اینجام تا حالا همچین برفی نیومده بود, کلی یاد تهران افتادم, یاد اون موقعی که برف میومد با مامانم رفتیم میدون کاج بستنی خوردیم, یاد اون سال که برف میومد و من مدرسه راهنمایی میرفتم, یه بار که خونه مادربزرگم (پدری) بودیم و برف اومده بود با مامانم رفتیم بیرون پیاده روی و یه کم هم برف بازی,,,, وسط راه کلی پسرای خوشگل میدیدیم که برف بازی میکردن و با ما هم بازی میکردن و مامانم بهم هیچی نمیگفت که با این پسر و اون پسر حرف نزن و کلی بهم خوش گذشته بود. یاد اون روزی که صورتم رو کردم تو برف و عکس صورتم رو برف افتاده بود و کلی حال میکردم.... هااااا خلاصه که کلی خوش گذشت, ولی روزای بعدش از دماغمون در اومد, اینجا که عادت به برف ندارن,,,, همه قطارها یا کنسل شده بودن یا تاخیر داشتن, اتوبوسا با تاخیر میرسیدن, خلاصه قاراشمیش......

2 - یکی دیگه اینکه جمعه اون شام آخر سال با شرکت رو رفتم, خودم رفتم, بدون اینکه به آقای همسر برای کمک زنگ بزنم, کلی هم خوش گذشت. ایول البینوس که کارت حرف نداره و کلی دمت گرم. کلی خوش گذشت مخصوصا که من نمیدونستم تو این شرکت رسم چیه و ایا شام رو خودمون پولش رو میدیم یا مهمون شرکتیم,,,, و آخر سر فهمیدم که نه بابا فقط کار من درست نیست, کار اقایون رئیس هم خیلی درسته و مهمون اونا بودیم چشمک

3 - بهم قرارداد جدید رو سر کار دادن,,,,,, یه قرارداد 5 ماهه,,,, گفتن قرارداد دائم ندادن چون میخوان از اینکه من تو لیست بیکارا هستم حداکثر استفاده رو بکنن ولی از اونجایی که این شرکت مدیراش آدم هستن و مثل شرکت قبلی با یه سری یابو طرف نیستم, بهم همون روز قرارداد دائم رو هم دادن که بعد از 5 ماه قراردادم بصورت اتوماتیک تبدیل به دائم میشه,,,,,, آخی بالاخره یه نفس راحت,,,, حالا بازم باید صبر کنم ببینم ابا همینطور راضی میمونم یا نه, اگر انشاا... همه چیز خوب پیش بره و بعد از دو سال یه مشکلی پیش نیاد که مجبور شم از این شرکت بیام بیرون اگر خدا بخواد من هم یه فکری به بچه دار شدن میکنم,,,, دو سال دیگه یعنی 2012!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 2012 قراره دنیا به آخر خط برسه!!!! حالا چیکار کنیم؟ قهقهه

4 -  یادتونه گفته بودم تو یه شرکت ژاپنی کار میکردم؟ تو اون شرکت همه کارمندا مرد بودن غیر از یکی,,,, اون دختره من رو تو اینترنت پیدا کرده و با هم در تماسیم, خیلی خوشحال شدم از دیدنش,,,, اون موقع ها که همکار بودیم اونقدر سرمون تو کارمون گرم بود که هیچ همدیگر رو نمیدیدم ولی الآن خیلی از همصحبتی باهاش خوشحالم,,,, برام کلی از ماجراهای شرکت رو بعد از رفتن من تعریف کرد,,, ازسبک نوشتنش معلومه تقریبا مثل خودمه از نظر اخلاقی,,, ولی بهم گفت یه کسی که هم منو میشناسه هم اونو بهش گفته که من از دستش ناراحتم بابت بیرون اومدنم از اون شرکت!!!!!! چرا بعضی از ماها دوست داریم فقط حرف بزنیم,,,,, چرت و پرت هم که شده عیب نداره,,,,, فقط حرف بزنیم کافیه,,,, آخه دو کلمه آدم از یه واقعه ای تعریف بکنه و یکی بشنوه دلیل نمیشه که از همه جزئیات ماجرا خبردار شده,,,, اونوقت میره کلی هم میذاره رو ماجرا و جزئیاتش و تحویل یکی دیگه میده,,,,,,

بگذریم آدمی که فقط ور ور کنه زیاد پیدا میشه!!!!

5 - فردا آخرین روزیه که میرم سر کار, نصف روز کار میکنم و بعدش نعطیلم تا 4 ژانویه,,,,برای سال نو یه 3 روزی میریم جنوا!!!! با یه زوج از دوستامون, ایکاش خوش بگذره, شماهایی که ایتالیا هستین,,, آیا شده خودتون یا یکی از آشناهاتون برای سال نو بره جنوا؟ چی تعریف کرده؟ بهشون خوش گذشته؟ ما میخوایم بریم آکواریوم رو هم ببینیم. برای اونایی که نمیدونن باید بگم که تو جنوا (شمال غربی ایتالیا) یه آکواریوم خیلی بزرگ هست, از اونایی که میری توش راه میری و ماهیا اطرافت شنا میکنن و تو از تو شیشه میبینیشون,,,, مطمئن نیستم ولی فکر کنم بزرگترین آکواریوم اروپا باشه,,,, شاید هم نه!!!!

6 - این دوشنبه هم باید برم میلان سفارت ایران برای تمدید پاسپورت ایرانیم که چند ماه دیگه باطل میشه,,,, اه اصلا از میلان خوشم نمیاد, یه شهر بیحال و سرد که هیچ چیز قشنگی نداره,,,, کلیساش که کلی مثلا خیر سرش معروفه فقط از بیرون قشنگه, خلاصه که آش کشک خاله اس,,, بخوام پامه نخوام هم پامه!!!

الآن دیگه برم که کلی خوابم میاد.

شب همتون به خیر, کریسمستون مبارک, سال نوی میلادیتون هم مبارک,  امیدوارم برای همه شادی و صلح و سلامتی و موفقیت و آرامش و عشق و پول به همراه داشته باشه.

راستی شب یلدا چیکار کردین؟ من هیچی!!!! اینجا مثل خر برف میومد!!!!